باز شوق یوسفم دامن گرفت...
ارمیا چیزی نگفت. یادش افتاد که دو هفته بیشتر نمانده است به ماه رمضان و پس حالا ماه شعبان است و عجب... نیمه ماه شعبان و یاد میدان خراسان و چراغانی های مردمی افتاد که بدجوری می زدند تو پوز چراغانی های دولتی... و حتما سهراب اگر بود الان داشت یک دیگ آب و تخم شربتی را هم می زد تا صلواتی بدهد به ره گذران گذر امامزاده یحیا که از زیر ریسه های پرنور سبز و زرد می گذشتند.
بیوتن- رضا امیرخانی
.
گفتم یادت نره ها! ظهر نیمه شعبان٬ امامزاده یحیا٬ به نیابت از... پرسید میدونی من الان کجام؟ گفتم از کجا باید بدونم؟ گفت داریم سر در امامزاده یحیا ریسه های سبز و زرد می بندیم!!! گفتم الیه یصعد الکلم الطیب...
پ.ن.
ماهی که پخت آرام می گیرد. همه خامی ها برای وقتی است که پخته نباشد!
پ.ن.
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است... بنفس ی انت من مغیب لم یخل منا... دعامون کنید به نافله شبتون٬ به دوگانه شفعتون٬ به یگانه وترتون٬ به صلوة فجرتون با نفستون که صبح صادق ه!